تولد نور

روزگار سیاهی بود.آتش جهل و نادانی خرمن زندگانی را سوزانده بودو خرافات سایه شوم خود را بر عقلانیت مردم گسترانده بودند.سخن از شرافت و انسانیت بلاهت بود و گفتن از عدالت و عزت و آزادی جرم.

کبوتر ترحم و عاطفه از لانه دلها رخت بربسته بود و سنگدلی و قساوت در درون آدمیان آشیانه کرده بود.خورشید فطرت های پاک در پشت ابرهای تاریک هواهای نفسانی کم فروغ شده و باران های موعظه نیکان در شوره زار درون جاهلان بی اثر شده بود.

مردم در غفلت و دوری از خداوند به پرستش دست ساخته های خود می پرداختندو در مقابل سنگ ها و چوب های بیجان سر تعظیم فرود آورده پیشانی خود را به خاک می ساییدند.بت های بی جانی که نه منفعتی برای صاحبانشان داشت و نه قادر به دفع ضرر از سازندگان خود بود.

معبودان دروغین خانه خدا را که ابراهیم موحد با اسماعیل سنگ آن را بنیان نهاده بود پر کرده بودند.

دنیای تاریکی بود.و درون آدمیان هم همچون شبهای بی ستاره زمستان سرد و تاریک گشته بود و گوش را یارای شنیدن سروش آسمانی و ندای درونی میسور نبود و هر آنچه که می شنیدی زوزه های گرگان گرسنه بود.

اما تاریکی هیچ وقت جاودانه نمی ماند و حتی شب یلدا را هم صبحیست.و وعده های خداوند به پایداری حقیقت و جاودانگی راستی و قداست آزادی دروغ نیست.

هفده روز از ربیع الاول گذشته بود .و عرق پیشانی آمنه را تزیین کرده بود.چه کسی می توانست حدس بزند که مولود آمنه سر به تعظیم معبود پدران قریش فرو نخواهد آورد؟.

بت ها به ابهتی دروغین در مسجدالحرام ایستاده بودند و زایران نادان در طواف سنگ و چوب.

ناگهان آذرخشی در آسمان غرید.گویی که آسمان دونصف شد.بت ها در بتکده به رو افتادند و شکستند.شکست بت ها در بیزبانی خود می خواندکه:((ان العزه لله جمیعا))

باران هم بارید اما این بار کوچه های حجاز بوی رحمت و عطوفت می داد.آری محمد مصطفی قدم به پهنه زمین نهاده بود.